جلال آل احمد

تدوین: محمدحسین دانایی

آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم یادداشت آل احمد، چاپ انتشارات اطلاعات.
شنبه ۱۶ اسفند [۱۳۳۷] 
دیشب منزل ملکی[خلیل] بودیم. به‌ مناسبت مجله «علم و زندگی» و تجدید فعالیتش از بر و بچه‌های همکارش دعوت کرده بود و ما هم بودیم. همه‌اش به ما می‌رسید، چرا که یکی ـ دوتا مقاله برایش نوشته‌ام و یکی ـ دو مقاله را هم برایش اصلاح کرده‌ام. خیلی زود می‌خواهد پس بدهد... مجلس یخی بود و من ناچار سکوت کردم و همه به دست‌وپا افتاده بودند که: یارو چه مرگش است؟ و من هیچ چیزم نبود جز اینکه همان بچه‌های تازه ریش‌درآورده و همان هندوانه زیربغل‌گذاشتن‌ها و به سلامتی استادها خوردن‌ها و حتی دو سه بار دو سه نفرشان آمدند که مجیز مرا بگویند که جمال‌زاده همچه نوشت، یا خودم پس از خواندن چه همچه حس کردم که زدم توی دهانشان...
امروز ظهر عابدی تلفن کرد که: گلستان شب جمعة آینده دعوت کرده، باید بیائی. گفتم چرا نیایم؟ البته می‌آیم. او اداهائی درمی‌آورد و راهی برای خودش انتخاب کرده که امکان دمخوربودن دائمی با او مهیا نیست؛ آن‌هم برای من، ولی دشمن که نیستیم، سالها دوست بوده‌ایم و من پکرم که نمی‌توانم با او رفت‌وآمد کنم و از این اباطیل... به این طریق، جمعه‌شب خواهیم رفت منزل گلستان. عابدی و ملکی[خلیل] هم هستند. یک «تات‌نشین‌های بلوک زهرا» را هم برای او خواهم برد. گرچه به چه مناسبت؟ نه، نبرم بهتر است.
دیگر اینکه از آن روز که سر کلاس دعا کردم که: خدایا نان ما را جای دیگری حواله کن که از این آق‌معلمی خلاص بشویم، تا به حال، حال روحیم خوب نیست. نمی‌دانم چرا. 
پنج‌شنبه ۲۸ اسفند ۳۷ ـ آبادان
ساعت هشت امروز صبح رسیدیم به خرمشهر و از آنجا به آبادان. و ساعت ۵/۹ در خانة دوستدار که عبارت از دو اتاق است بی‌وسائل سرخود. و همه چیزش دور از دسترس. دو اتاق کوچک سر هم در یک شبانه‌روزی... این جناب همه چیز را در خانه مهیا کرده و رفته، از پپسی تا گَرد رختشوئی و از پنیر و کره تا نان و قند و شکر. و از در که وارد شدیم، درست چند تا اتیکت‌مانند سفارش‌کننده دربارة ابزار و آلات مختلف روی میز و نیمکت و طاقچه بود... آی مرا خنده درنگرفت! حیوانکی باورش شده. باز همان‌طور مثل تهران درودیوار اتاق‌هایش را با کتاب‌ها زینت کرده. نمی‌گویم کاش می‌خواند! می‌گویم تازه کاش از این همه خوانده نَمی پس می‌داد! 
به هر صورت، زندگی عزوبت‌پیشة جمع‌وجوری است خانمانه که آدمی مثل من اگر حالش این‌طوری خوب نبود و محتاج اینکه زنش را بفرستد بازار برای خریدن لیموشیرین و برگ تیول و ویتامین ث، می‌توانست آرزویش را بکند و حتی حسودی‌اش هم بشود! اما حیف که نه حال خوبی دارم و نه دیگر کیسة حسدم جا دارد! آنقدر به آلبر کامو حسادت برده‌ام که دیگر جایی برای دوستدار باقی نمانده. ترتیب و نظم زندگی این جوان مرا یاد خواهرم می‌اندازد ـ زکیّه ـ که به سرطان مُرد، عین او و خوشبختی این بابا در آن است که به سرطان نخواهد مرد.
با سکونت در این خانه ـ و الآن که سیمین رفته است و تنها مانده‌ام و زورکی می‌نویسم ـ یاد تمام روزهائی می‌افتم که در آبادان گذرانده‌ام. جوانی و مدرسه و دسته‌جمعی‌آمدن اینجا با شیخ [عبدالحسین] و حسین توکلی ـ بعد در ایام حزبی‌بودن اخیر و سرِ همان شیخ خراب‌شدن و قبل از آن، آن مأموریت رسمی حزب دلاوری۱  و روزها و شبها و آن فریدون کار قلابی درآمده و زنش! و آن [علی‌محمد]کاردان و آن گلستان و آن مستوفی و دارودسته‌اش و آن بهشتی باقی‌مانده و آن دکتر [رضا]فلاح و ملاقات آن روزش که خیال کرده بود من و ما نیروی سومی‌های آن‌وقت در جبهة ملی گُ...ی هستیم و آن امید و آن حسین تربیت۲ ... اوه! درست مثل پیرمردها! و آن سخنرانی در مسجد و آن جوانی‌ها و آن یک‌دست لباس امریکائی نیم‌داری که آن روز تنم بود و خیال می‌کردم بهترین پزهای جهان را دارم و آن... دیگر بس است. احمق!
چهارشنبه ۵ خرداد ۳۸ 
دورة دهم «سخن» را از اول خریده‌ام، یعنی شمارة اول را و دوم را که امروز درآمد. به این حساب که بایست دید آخر این پدرسوخته‌ها از این همه امکاناتی که دارند، چه‌ جور استفاده می‌کنند. در این شماره صناعی۳  سرمقاله‌ای داشت با اشارات و کنایاتی دربارة آزادی و روی‌هم‌رفته بد نبود و قصة میرصادقی دراز و نپخته و جوانانه و خالی از ایجاز و با دید بسیار درهم و خرتوخر و گنده‌گ...ی و شعر نادرپور هم بد نبود. راستش اورتدکسی در این ولایت فایده ندارد، آن‌هم در کار مطبوعات. اینکه چون فلان‌کس با این مردک خانلری کار می‌کند، پس احمق است، بی‌معنی است. قضاوتی است دربست و از قبل و نپخته. به همین علتهاست که شروع کرده‌ام به خواندن و خریدن دوبارة آن، پس از سالها. باز هم گُلی به جمال اینها که در مجموع صدصفحه‌ای که هر ماه چاپ می‌زنند، بیست صفحه مطلب هست خواندنی و نثری دارند نه‌چندان تهوع‌آور. راستی یک ترجمه هم از یکی از قصه‌های تاگور بود که بد نبود، گرچه آن‌هم از کارهای جوانی بود...
دوشنبه ۱۰ خرداد [۱۳۳۸] 
امروز بعدازظهر بابا۴  اوقاتش تلخ بود و در را زد به هم و رفت و بی‌خوابی به کلة ما زد و نشستیم حساب کردیم از اول زندگی‌مان تا به حال ۲۳ خدمتکار داشته‌ایم که فقط پنج‌تاشان از یک سال به بالا یا در حدود یک سال ماندگار بوده‌اند. کسانی داشته‌ایم که دو روز بوده‌اند، یا سه روز به عنوان آزمایش و زده‌اند به چاک و رسیدگی کردیم که علت اساسی اینکه وضع ما این‌طور بوده است ـ گرچه از نظر آدمهای دیگر، خانة بی‌دردسری داریم و بی‌زاق‌ و زیق و جای دنج و کم‌کار ـ این بوده که رفتارمان با این‌جور آدم‌ها از حدود شرایط زمان و مکان بیرون جسته. هیچ یادم نمی‌رود که دختر مینا دعوایش شده بود با یکی از دخترهای سروری۵  که این دومی به او گفته بود «دختر کلفت» و از این‌جور حرفها و من و سیمین چه جانی کندیم تا حالی دختر سروری و مادرش کردیم که این بابا گناهی ندارد که دختر کلفت شده است و الخ... و آن‌وقت همین زنک چه بلائی سرمان آورد. 
یا آن اکبر، مصدر۶  خسرو[دانشور] که بهش گفتم تو قانوناً نباید خانة من باشی، چرا که مصدر خسروی و خانة او هم نباید باشی، چرا که سربازی و حالا که این‌طور است و هستی... الخ و همین، یارو را چنان سوار بر اسب خودخواهی کرد که می‌گفتم سرت را بزن، نمی‌زد و الخ... با این‌طور رفتارها که درخورش نیستند ـ چون محیط جور دیگری است ـ باورشان می‌شود و دور برشان می‌دارد و یک و بدو و خداحافظ شما و بعد تأسف می‌خورند و پشیمانی که: ای داد بیداد! اکبر، نعمت، زهرا، همین مینا و خیلی‌های دیگرشان بارها پس از اخراج خواسته‌اند دوباره برگردند، ولی همان‌قدر که بهشان فهماندیم علی‌آباد ما چگونه شهری است، کافی است.
تخم آدمیّت، یا تخم نارضایتی، یا تخم حرفهای حسابی را در کلة هر کدامشان باید بکارم. زندگی خودم خراب هم شد، بشود. همین‌طور که الآن هست. برای این بابا دندان هم گذاشته‌ام. و سی سال پهلوی فلان و فلان ـ به قول خودش ـ بوده، هیچ‌کدام به فکر این کارها نبوده‌اند، اما من ناراحت بودم از اینکه می‌پزد و نمی‌تواند بخورد. گفتم برایش دندان بگذارم، شاید درست بشود. حالا که گذاشته، فایده ندارد. لثه‌هایش آنقدر صاف و کوبیده شده که هیچ دندانی به آن گیر نمی‌کند و... بس است این اباطیل.
ادامه دارد
پی‌نوشت‌ها:
۱. حزب دلاور و دلاوری، منظور حزب توده است.
۲. حسین تربیت، از فعالان حزب توده و یکی از ۵۳ نفر معروف.
۳. محمود صناعی، شاعر، مترجم و استاد روان‌شناسی.
۴. منظور خدمتکار خانه است.
۵. همسایه جلال در دزاشیب.
۶. مصدر، یا گماشته، سربازی است که برای خدمت به افسر یا صاحب‌منصبی گماشته می‌شود.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی